تبليغاتX
چشمک
بدون شرح
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم

منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

هر شب خاطره من پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار من مات تصویر توام

تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:39  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
این بار اولی نبود که توی قلب من می مرد 

اون با نگاهای عجیب کفر منو در میاورد

هرز می پرید من کشتمش در فکر کشتن کشتمش

من اون بد لعنتی رو با اشک و لبخند کشتمش

پرونده هام کامل شدن با چند تا سیگار و یه عکس

در پی اثبات یه جرم با عشق و نفرت کشتمش

انکار می کرد حرف منو وقتی که چشمامو می دید

گناه تازه ای نداشت فقط یه کم هرز می پرید

با این همه حرف و حدیث حیصیت منو می برد

وقتی که داشت تموم می کرد جون منو قسم می خورد

آروم و هشیار کشتمش بیدار بیدار کشتمش

چاره دیگه ای نبود از روی اجبار کشتمش

من موندمو اون خاطره با یه عذاب بی امون

اما پشیمونه دلم از بابت کشتن اون

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:9  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
نمیشه باورت کنم نمیشه از تو رد بشم 

نمیشه خوب من نمیشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم

نمی تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو 

نمی تونم بگم بمون نمی تونم بگم برو 

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

قصه مو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام 

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی

تویی که از منی اگر تیشه به ریشه می زنی

نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندنه نمونده جای پیش و پس

نمیتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو

نمی تونم بگم بمون نمی تونم بگم برو ............

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:13  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی

هنوز هوامو داری هنوز صدامو می شنوی

بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم 

اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم

بزار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

بزار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میفتی

تویی که قصه طلوع عشقو گفتی و دوستت دارم رو نگفتی

بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هر نفسه

بزار خیال کنم اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوباره تو فالمی

بزار خیال کنم هنوز اگر چه بی خیالمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:12  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
ای که با ناز نگاهت دلمو دیوونه کردی

پاگذاشتی توی سینم توی قلبم خونه کردی

ای که وقتی تو رو دیدم دل تنهام زیر و رو شد

با تو بودن تو رو داشتن واسه من یه آرزو شد

طفلی قلب عاشق من به خودش می گفت همیشه

آره آرزوی با تو بودن یه روزی راست راسی میشه

ولی آرزوم بزرگ بود تو به یاد من نبودی

تو به یاد من نبودی من با بودم همیشه ولی تو با من نبودی

میومد پشت چشامو منتظر یه خنده میشد

تو که اخم میکردی سنگدل قلب عاشقم می ترسید

همش از ترس جدایی حیوونی دلم می لرزید

من که عاشق تو بودم چرا عشقمو ندیدی

چرا قلب عاشقم رو تو به خاک و خون کشیدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:31  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
این که میگم دوستت دارم این که میگم تو رو میخوام

این که میگم هر جابری تو آخرش باهات میام این که میگم عاشقتم

من تا همیشه باهاتم این که میگم پیشم بمون چه تو شادی چه توغم

دروغ محض به خدا من دیگه دوستت ندارم اسم تو رو روی لبم از روی

عادت میارم دروغ محض به خدا تو یکی از همین روزا میرم و تنهات میزارم

از بازی های روزگار فرهاد تو بی تیشه شد پنجره شکستم و چند روزیه

که شیشه شد به هر چیزی که فکر کنی از توی چشمات میخونم

تایه قدم بر میداری من انتهاش و میدونم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:47  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
نمی دونم دوستت دارم یا نه    نمیدونم این عادته یا عشق

نمیدونم چیکار کنم با تو          نمیدونم چیکار کنم با عشق

تو با منی اما نه از دیروز          تو با منی اما نه تا فردا

توبا منی اما نه با این من        یه روز میری اما نه از حالا

کنارمی چقدر ازم دوری          کنارتم چقدر بهت نزدیک

تو آشنا غریبه ای انگار           ستاره ای اما چقدر تاریک

نمیدونم دوستت دارم یانه       نمیدونم این عادته یا نه

طلوع هر دوستت دارم با من    غروب عاشقانه هام باتو  

یکی میون جاده ها گم شد       نمیدونم که اون منم یا تو

 

 

 

 

 

             

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:51  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
قصه که تموم میشه وقت بیدار شدنه

 آخر خوش باوری اول شکستنه

شب افسانه گذشت رویا به انتها رسید

دختر شاه پریون ا زخواب قصه ها پرید

دید نه از کفش بلوری اثری مونده براش

نه رو سرش تاج گله نه فرش مخمل زیر پاش

هر چی نگاه کرد طفلکی دور و برش هیچی ندید

نه قلعه و قصر طلا نه جاده و اسب سفید

یه بیابون روبرو یه خرابه پشت سر

پری ناز بی نوا شد غریب و دربه در

از بخت و اقبال سیاه گذر اون پاره ماه

افتاد شد به شهر آدما بین ما میون ما

دختر شاه پریون مسافر افسانه ها

دلت مبادا بشکنه تو شهر بی قصه ما

تو شهر ما جای بهار بارون و برف و گرگ میاد

پشت شب یلدای ما هفت چله بزرگ میاد

این دور و بر هیچ خبری از عاشق دلخسته نیست

قصه ما حقیقته افسانه سر بسته نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:25  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
هرچی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو این شقایق بی قراری مال من

منم و حسرت با تو واشدن تویی و بدون تو رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود دلتو شکسته بودند همه

قصه همین بود میتونستم با تو باشم مثه سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی تو مثه تو تنهای تنها

اون زوزای عاشقونه مال تو این شقایق بی قراری مال من

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:18  توسط آِشنایی از دیار مهربانی | 
شبا تو تموم شب دو تا دریچه روشنه

یکی چلچراغ تو اون یکی فانوس منه

ما مثه دوتا ستاره می درخشیم توی شب

نبض سرخ نفسم تنها واسه تو میزنه

نکنه پنجرتو یکی ببنده نازنین نکنه چشمکتو بدزدن از شب زمین

بی تو من جایی ندارم تو تموم آسمون

بی تو من سایه یک ستاره ام فقط همین

بین این دو تا دریچه یه پل از ترانه هاست

جاده ی روشن و بیداری عاشقانه هاست

بین آواز من و دل تو فاصله ای است

طپش ترانه هام رها از این بهانه هاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:44  توسط آِشنایی از دیار مهربانی |